دیگر نمی آید ، ز تو حرف و صــدایی
آوخ چه سنگین است این هجر و جدایی
ای زهــــره ی تابنده ی شبهای غربت !
بی تو چه دلگیرست شب هـای دُجـایی
جای تو خالی بوده انــدر مرغـــزاران
ای غنچه ی گلچین دســتان خــــدایی !
نی باورم بس زود ، سوی ملک برزخ
پرواز کردی ، همچو مـرغــان هوایی
گفتی مــرا آرامگــه ، در نــزد بابا
ســازید ، تا باشد انیس و غمزدایی
امشب دلم افتاده ، مزد سالها صبر
تو ، میهمان اُخت مصباح الهُدایی
یاد آیدم ، آن سال های دور و زیبا
بودی تو خنده بر لب هر صبح و مسایی
اما کنون ای زهره ی تابان و فرخ !
دیگـر نمی بینم ز تـــو نــور و ســنایی
تاريخ : دوشنبه دهم آبان ۱۴۰۰ | 23:24 | نویسنده : فرخ نریمانی گولک |
.: Weblog Themes By Pichak :.
