قناعت
بود از اَنصار و همراهِ نَبی
ثَعلَبِه با عشق ، هر روز و شبی
همچو ماهی دائما" در آب بود
هر جماعت جانبِ محراب بود
اِقتدا پُشتِ نبی ، در هر نماز
بوده کارش با خدا راز و نیاز
هر نماز جمعه را بودش حضور
با کمالِ شوق، بی عُذر و قُصور
بود امّا ، ثعلبه فردی فقیر
لیک ، بودش باز آن نان و پنیر
نی فقیری کو زند همچون گدا
دیگران را بهر پول و نان صدا
بود آن اندک کفافش در حیات
هم برای آن جهانش ، باقیات
لیک ، نادید او کفافش در معاش
خواست دائم از نبی کرده دُعاش
با دعای و ذِکرِ فخرِ انبیا
او شود شاید ز خَیلِ اَغنِیا
گفت حضرت بر کمین خود رضا
باش ، چون راحت شوی روز جزا
اندکت ، فردا سبکبارت کند
مال و دارایی گرفتارت کند
بر حرامش باشدت فردا عِقاب
بر حلالش هم ترا باشد حساب
گر غنی باشی ترا گردد وجوب
شاد گردانی ز مُحتاجان قلوب
حقِّ سائل ، حقَّ مسکین و یتیم
جمله باید داد ، در ناز و نعیم
باش راضی کن تو شُکر خالقت
چون که کرده بر عبادت لایقت
من که الگوی شما هستم ببین
با فقارَت خاک را سایم جبین
بوده راضي آنچه را دادم حکیم
شاکرم ، هر لحظه بر جودِ کریم
سُنّتم بوده قناعت ، ثعلبه!
درگهِ حقّ شُکر و طاعت، ثعلبه!
گر بخواهم از خدایِ ذوالجلال
گشته سیم و زر مرا کُلِّ جِبال
لیک فقرم بوده فخرم ای رفیق
این که گفتم باشمَت یار و شفیق
گفت خواهم داد ، حقِّ هر فقیر
حقِّ هر مسکین و محتاج و اسیر
هر چه گفتش خواجه یِ کَون و مکان
سود نا بخشيد او را ، آن زمان
لاجرم ، آن بهترینِ کائنات
مَظهرِ لَولاک در خَلقِ حَیات
کرد بهر او دعا ، گردد غنی
ثروتی گردد نصیبش دیدنی
پس بزودی گوسفندی را خرید
در دلش می گفت او هَل مِن مَزید؟
با دعایِ حضرت و لطفِ خدا
گشت افزون گوسفندش از قضا
تا به جایی کز مدینه شد برون
چون دگر جایی نبودش اندرون
کرد ، اطرافِ مدینه جایگاه
نزدِ دامش بود هر شام و پِگاه
اندک اندک مسجد و راز و نیاز
با نبی و مومنین ، وقتِ نماز
جملگی را ، ثعلبه از یاد بُرد
اختیارش را به اموالش سپرد
اندک اندک گشت چون دامش فزون
سویِ صحرا رفت ، از آنجا برون
گوئیا گم گشت همچون قطره آب
در دلِ صحرا ، میانِ آفتاب
چون که نازل گشت آیاتِ زکات
مَحضرِ آن بهترین خُلق و صفات
کرد سویِ ثعلبه ، فردی روان
تا زکاتِ دام ها ، گیرد از آن
گفت او ، دیگر زکات مال چیست؟
رَو که زین کارَت ، خوشم احوال نیست
گفت ،گویی من دهم باج و خراج ؟
ثروت و مالم کُنم ، اینَک حراج !؟
کرد ، مامورِ زکاتش را عِتاب
خوب دانی نیستم اهلِ کتاب
جزيه گر خواهی ، برو نزد یهود
یا رَهِ قومِ نصارا ، گیر زود
گفت ، من غیرِ مسلمانم مگر ؟
یا که ثروت باشدم بی درد سر ؟
لاجرم ، برگشت مامورِ رسول
گفت او ناکرد حرفت را قبول
گشت ناراحت ، رسولِ مهربان
بابتِ احوالِ او ، در آن جهان
گفت، گفتم ثعلبه ! گم می کنی
خویش را آنی که چون گردی غنی
ترسم از احوال تو روز حساب
وای بر تو ثعلبه ، از هر عِقاب
اندک اندک ، گوسفندانش تلف
گشت هریک ، نی ز فقدان علف
مُرد آخر ، با همه وِزر و وَبال
با چه غُربت، بی کسی،خُسرانِ مال
آری فرّخ ! شُکر کُن بر اندکت
پس رضایت دِه همیشه بر کمَت
قبلِ مُکنَت ، ظرفیت خواه از خدا
خویش را ، از طاعتش منما جدا
فرّخ نریمانی ۲۸ بهمن ۱۴۰۴ ه ش
فریادرس
مانده فرّخ سال ها ، چون طائری کُنجِ قفس
چون دهد پندی تُرا ای عاقلِ صاحب نَفَس !؟
طی شد این سان عُمرِ او اندر دلِ این روزگار
گوئیا آید به گوشش ، گاه گه ، بانگِ جَرَس
هست امّا ، او همیشه ، زابرایِ دلبری
دلبر و دلدارِ غائب ، مُنجیِ فریادرس
جانبِ کنعانِ دلها می رسد بویِ خوشش
گوئیا از کوه و صحرا ، سویِ ما رانَد فَرَس
فرّخ نریمانی ۲۵ بهمن ۱۴۰۴ ه ش
یک لقمه نان
در بنی اسرائیل اندر آن زمان
قحطی آمد ، در میان مردمان
قحطی آمد آری آری بس شدید
تا بدانجایی که مِثلَش کس ندید
آسمان گویی چنان فردی خسیس
شوق نی بودش زمین را کرده خیس
گوئیا گشته زمین هم چون بخیل
نی گیاهی روید از آن ، نی نخیل
جویباران جملگی بی آب و خُشک
آهوان در نافشان خشکیده مُشک
آن چنان گویی در آن عهد قدیم
بُرده از یاد هر که اقوام و ندیم
از قضا ، روزی زنی یک لقمه نان
بُرد بهرِ سَدِّ جوع ، اندر دهان
ناگهان آمد گدایی ، سوی او
چشم اندر چشم و رو در روی او
بعد از آن ، با خِجلتی دادش ندا
گفت ای زن ! بنده ی خوب خدا!
گر مُیَسَّر باشدَت ، نانم بده
با همان یک لقمه ات جانم بده
نیست دیگر طاقت و نایی مرا
کودکت باشد سلامت ، مادرا !
از بلایا ، دور باشد آن گُلَت
کودک زیبا و همچون سُنبلَت
از سوَیدایِ دلش شد شرمسار
آن زن از سائل ، هم از پرودگار
لقمه اش را کرد بیرون از دهان
داد دست سائلش در آن زمان
داد بی مِنّت ، به آن فرد گدا
هست زیبا ، کار از بهر خدا
بعد از آن روزی به صحرا رفت او
بهر هیزم کرد هر سو جست و جو
کودکش را نیز با خود بُرده بود
چونکه بی او دائما" افسرده بود
گرگی آمد ، ناگهانش در رُبود
مثل بادی از کنارش رفت زود
کرد آن دم بانگ و فریادی بلند
تا کسی گیرد ز گرگش بی گزند
بو که بر آن جانور یابند ظفر
تا مگر گیرند ز گرگش بی خطر
هیچ یک ، امّا نبخشيدَش اثر
تا بَرَد آن طفل شاید جان بِدَر
مادرِ بیچاره در دنبالِ گرگ
می دوید او لیک با یاسی بزرگ
بود آن دم هر دو چشمش اشکبار
اشک می آمد ، چنان ابر بهار
اشک او چون چشمه جوشان و روان
همچنان ، اندر پی گرگ او دوان
پیش چشمش گوئیا چون شام تار
گشته آن دَم ، کائنات و روزگار
هر که مادر گشت داند حالِ او
هَمّ و غَمّ و سختیِ اَحوالِ او
شیره یِ جان داده او مانند شیر
گاه و بی گه بر همان طفل صغیر
کرد آن ساعت ، خداوند رحیم
یک مَلَک مامور ، آن رَبِّ کریم
کرد مامورش که گیرد طفلِ خُرد
شادیِ مادر ، به آن کارَش سپُرد
آن مَلَک هم کرد کودک را رها
نزد مادر بُرد گفت او را که ها !
گوی راضی گشته اینک شمّه ای ؟
لقمه ای را ، در قبال لقمه ای ؟
لقمه نانت ، بوده نزد ما بزرگ
در جوابش لقمه دادیمت ز گرگ
بهر ما دادی تو روزی لقمه نان
ما ز گرگت داده آن را این زمان
کی شود گم نزد ما ، اِکرامتان ؟
ثبت گردد جملگی ، با نامتان
قطره آبی گر برای ما دهید
آوریمش بهر تان دریا پدید
ذرّه بهر ما شود چون آفتاب
بنده ی خاکی بسانِ بوتراب
آمده این داستان اندر بِحار
از زبانِ بهترینِ روزگار
از سپهرِ معرفت ، بُرجِ رضا
آری از سُلطان علی موسَی الرّضا
از زبانِ آفتابِ هشتمین
محضرتان گفتمش آنرا چنین
فرّخا ! دیگر نلرزد از تو دست
گر دهی سوی خدایت آنچه هست
فرّخ نریمانی ۲۳ بهمن ۱۴۰۴ ه ش
.: Weblog Themes By Pichak :.
